هر کس سر این فرماندهان ایرانی را بیاورد جایزه بزرگی از طرف صدام خواهد گرفت

منبع : خبرگزاری میزان کد خبر: 1236927
سرباز عراقی گفت: یک ماه قبل، تصویر شما و چند نفر دیگر از فرماندهان این جبهه را برای همه یگان های نظامی ارسال کردند و گفتند: هر کس سر این فرماندهان ایرانی را بیاورد جایزه بزرگی از طرف صدام خواهد گرفت!


هر کس سر این فرماندهان ایرانی را بیاورد جایزه بزرگی از طرف صدام خواهد گرفتبه گزارش گروه سیاسی خبرگزاری میزان، پهلوان بسیجی «ابراهیم هادی» از بنیانگذاران گروه چریکی شهید اندرزگو در جبهه گیلان غرب است. خبرگزاری میزان بُرش هایی از زندگی این قهرمان غریب کشورمان را که در کتاب «سلام بر ابراهیم» گردآوری شده است، منتشر می کند.

راوی: قاسم شبان

یکی از عملیات های نفوذی ما در منطقه غرب به اتمام رسید. بچه ها را فرستادیم عقب. پس از پایان عملیات، یک یک سنگرها را نگاه کردیم. کسی جا نمانده بود. ما آخرین نفراتی بودیم که برمی گشتیم. ساعت یک نیمه شب بود. ما پنج نفر مدتی راه رفتیم.

به ابراهیم گفتم: آقا ابرام خیلی خسته ایم، اگه مشکلی نیست اینجا استراحت کنیم. ابراهیم موافقت کرده و در یک مکان مناسب مشغول استراحت شدیم. هنوز چشمانم گرم نشده بود که احساس کردم از سمت دشمن کسی به ما نزدیک می شود. یکدفعه از جا پریدم. از گوشه ای نگاه کردم. درست فهمیده بودم در زیر نور ماه کاملا مشخص بود. یک عراقی در حالی که کسی را بر دوش حمل می کرد به ما نزدیک می شد!

خیلی آهسته ابراهیم را صدا زدم. اطراف را خوب نگاه کردم. کسی غیر از آن عراقی نبود! وقتی خوب به ما نزدیک شد از سنگر بیرون پریدیم و در مقابل آن عراقی قرار گرفتیم. سرباز عراقی خیلی ترسیده بود. همانجا روی زمین نشست. یکدفعه متوجه شدم روی دوش او یکی از بچه های بسیجی خودمان است! او مجروح شده و جا مانده بود! خیلی تعجب کردم. اسلحه را روی کولم انداختم. با کمک بچه ها، مجروح را از روی دوش او برداشتیم. رضا از او پرسید: تو کی هستی، اینجا چه می کنی!؟

سرباز عراقی گفت: بعد از رفتن شما من مشغول گشت زنی در میان سنگرها و مواضع شما بودم. یکدفعه با این جوان برخورد کردم. این رزمنده شما از درد به خود می پیچید و مولا امیر المومنین (ع) و امام زمان (عج) را صدا می زد. من با خودم گفتم: به خاطر مولا علی (ع) تا هوا تاریک است و بعثی ها نیامده اند این جوان را به نزدیک سنگر ایرانی ها برسانم و برگردم! بعد ادامه داد: شما حساب افسران بعثی را از حساب ما سربازان شیعه که مجبوریم به جبهه بیاییم جدا کنید.

حسابی جا خوردم. ابراهیم به سرباز عراقی گفت: حالا اگر بخواهی می توانی اینجا بمانی و برنگردی. تو برادر شیعه ما هستی. سرباز عراقی عکسی را از جیب پیراهنش بیرون آورد و گفت: این ها خانواده من هستند. من اگر به نیروهای شما ملحق شوم صدام آنها را می کشد.

بعد با تعجب به چهره ابراهیم خیره شد! بعد از چند لحظه سکوت با لهجه عربی پرسید: انت ابراهیم هادی!!

همه ما ساکت شدیم! با تعجب به یکدیگر نگاه کردیم. این جمله احتیاج به ترجمه نداشت. ابراهیم با چشمان گرد شده و با لبخندی از سر تعجب پرسید: اسم من رو از کجا می دونی!؟

من به شوخی گفتم: داش ابرام، نگفته بودی تو عراقی ها هم رفیق داری!

سرباز عراقی گفت: یک ماه قبل، تصویر شما و چند نفر دیگر از فرماندهان این جبهه را برای همه یگان های نظامی ارسال کردند و گفتند: هر کس سر این فرماندهان ایرانی را بیاورد جایزه بزرگی از طرف صدام خواهد گرفت!

در همان ایام خبر رسید که از فرماندهی سپاه غرب، مسئولی برای گروه اندرزگو انتخاب شده و با حکم مسئولیت راهی گیلان غرب شده. ما هم منتظر شدیم ولی خبری از فرمانده نشد. تا اینکه خبر رسید، جمال تاجیک که مدتی است به عنوان بسیجی در گروه فعالیت دارد همان فرمانده مورد نظر است! با ابراهیم و چند نفر دیگر به سراغ جمال رفتیم. از او پرسیدیم: چرا خودت را معرفی نکردی؟! چرا نگفتی که مسئول گروه هستی؟ جمال نگاهی به ما کرد و گفت: مسئولیت برای این است که کار انجام شود. خدا را شکر، اینجا کار به بهترین صورت انجام می شود. من هم از اینکه بین شما هستم خیلی لذت می برم. از خدا هم به خاطر اینکه ما را با شما آشنا کرد ممنونم. شما هم به کسی حرفی نزنید تا نگاه بچه ها به من تغییر نکند.

جمال بعد از مدتی در عملیات مطلع الفجر درحالی که فرمانده یکی ازگردان های خط شکن بود به شهادت رسید.

انتهای پیام/

loading...

اطلاعات خبر


بازدید: 188
چاپ خبر
منبع:خبرگزاری میزان

کد خبر:1236927

شارژ رایگان

شارژ

با دوستان خود به اشتراک بگذارید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب

خبرهای مرتبط

پربازدیدترین اخبار