«روشنفکر خیابانی» نیازمندیم

منبع : فرارو کد خبر: 1383347
تلخ است؛ اما روشنفکر ایرانی چند دهه است که جایگاهی در پویش‌های اجتماعی جامعه ندارد؛ این را هم خود و جامعه ایرانی می‌داند. مطالب فوق که بیشتر نقد جریان روشنفکری ایران بود، افول او را در کانون تحولات سیاسی_اجتماعی کشور آشکار ساخت. «روشنفکر ایرانی فاقد هرگونه طرح و برنامه، استراتژی و آلترناتیو ساختاری است.» آنان بیشتر به گوشنه نشینانی می‌مانند که برای دنیا و رویای خود می‌گویند و می‌نویسند و از واقعیت زمخت و تلخ جامعه، کفِ خیابان و نیاز واقعی انسان خبری ندارند. «لیوتار» با تحول در مفهوم روشنفکری و ارائه طرحی جدید از وی، روشنفکر را نه آن برج عاج‌نشین، که فردی می‌داند که در میان مردم می‌زید و با آنان تجربه و خطا می‌کند و جامعه را با شناخت امکانات آن به پیش می‌برد.


ابوالفضل مظلوم زاده؛ راهش را گم کرده و سرگردان است؛ روزی گلیم و کشکول خود را آنسوی شکاف برای اثبات دیگری پهن می کند و می آویزد و روزی نعل بر نعل خود می زند تا میخ هویتی اش را در تمدن یکه سالارانه امروز محکم کند. انگار روشنفکر ایرانی به آنچه شایگان حالت اسکیزفرنیک می گوید بسر می برد؛ او به عنوان انسانی برزخی در دو شکاف هویتی و تمدنی گیر کرده و آواره است. واپسین نسل روشنفکری ایران بر خلاف پیشتازان اولیه که مبشر حال و هوای خوش مدرنیته غرب بودند، به قول بیژن عبدالکریمی، انسانی ناامید و بی اتوپیاست.
 
جالب تر آنکه، آنچه را که خود می گویند، زندگی نمی کنند. تسبیح افکار و اندیشگانی غرب را از دستی به دست دیگر می کند و، چون پایش لرزان و سست است، زیر لب وردی می خواند و دست از پا درازتر به محمل میراثی سرزمینش می پیوندد و در پی اثبات خویش می گردد. او نه سنت را می پسندد و نه از آن دل می کند. «شاید که به معاد و روز جزا معتقد است، اما ایمان پرشور به آن ندارد.»
 
روشنفکر ایرانی که حیران غرب است و جسارت دل کندن از سنت هایش را ندارد باید از خود بپرسد که در کجای تاریخ قرار دارد؟ با این حس و حالِ خمودگی چگونه می تواند تعهد اجتماعی اش به جامعه ایرانی را ادا کند؟ و قبل از آن باید پرسید: آنان که میدان فلسفه را مکان خیر می دانند و میدان سیاست را مکان شر، آیا به پایان رسیده اند؟ جریان روشنفکر ایرانی در کجای تاریخ اش به بیراهه رفت که اکنون سخنانشان دل هیچ احدی را خوش نمی کند. دون کیشوت هایی که احتمالاً از عهده زندگی خود هم بر نیامده اند.

بنظر می رسد آنچنان که «نورا» می گوید عمر «روشنفکر_غیب گو» به پایان رسیده است. با نزدیک شدن به هزاره سوم که شمع سوگواری هر چیزی را روشن کردند، نام و نشان روشنفکری نیز به چشم می خورد. آلن تورن می نویسد: «سوسیالیسم مرده است»، آندره گرز با «پرولتاریا» خداحافظی می کند. دنیل بل مرگ جامعه صنعتی، ژان بودریار هم با پیش کشیدن گفتمان وانمودگری و وانمودگر ها از مرگ واقعیت خبر داد و رولان بارت مرگ مولف را اعلام کرد. مرگ انسان از میشل فوکو، مرگ تاریخ (الکساندر کوژوا)، مرگ نقاشی از دیوید سالی، پایان و مرگ مدرنیسم (سوزی گابلیک). دیگری می گوید: «مذهب تمام شد»، دیگری با رنسانس و عصر روشنگری وداع می کند و بعدی هم هنر را یکسره مرده ای می داند که بوی تعفن اش دهه هاست که مشام را می آزارد و در نهایت ژان_فرانسوا لیوتار «پایان عصر روشنفکران» را اعلام می کند. هنوز صدای ناقوس مرگ یکی خاموش نشده که ناقوس مرگ دیگری بصدا در می آمد. اما آنچنان هم مشخص نبود که این درد بی درمان چیست و طبیب آن چه کسی، که مدام تجویز مرگ می دهند و جواز دفن صادر می کنند!

با طلوع پرحرارت روشنفکری فرانسه از ماجرای دریفوس_سال های آخر قرن نوزده_ تا قرن پرتحرک روشنفکری جهان _قرن بیستم_ به نظر می رسد که با شروع هزاره سوم، روشنفکری جهان، غروب تلخ و خونباری دارد و اساساً جریان روشنفکری در معانی «روسویی، ادوارد سعیدی، هیومی یا حتا سارتری» به پایان رسیده است. دلیل آنهم پایان مدرنیته متقدم و شروع مدرنیته متاخر_آنچه که به عنوان پست مدرنیسم می شناسیم _. بهمراه دگرگونی در ارزش های عصر مدرنیته، مناسبات اجتماعی، رواج نسبیت گرایی و ... است.

قبل از آنکه به تشریح بحث پرجنجال «پایان روشنفکری ایران از رهگذر چند نقد» بپردازیم شاید نیازمند نوعی اقرار باشد که پایانِ خیابانِ روشنفکری ایران، «نهلیسیم به انتظار نشسته و نظاره گر ماست.» بن بستی که به شکل عجیبی دردناک، و شاید خطرناک است. ولی حقیقت امر این است که «خودآگاه از تصویری که از واقعیت ها دارم بسیار در خویش می لرزم و از اظهار دیدگاه هایم برای جامعه احساس وحشت می کنم.» (۱)

روشنفکری نیندیشا
روشنفکری نیندیشا؟ چرا و چگونه؟ به کسی که پاره گی پیراهنش را با پینه ای می دوزد و کسی که برای رفع گرسنگی نیم رویی می پزد، خیاط و آشپز نمی گویند. هرکس که می اندیشد، روشنفکر نیست و الزاماً کاروبار روشنفکر اندیشیدن است. می خواهم بگویم آنگونه که هایدگر باور دارد: «اندیشه در اندیشه کردن عمل می کند.» کاروبار روشنفکری از آغاز پیدایش این پدیدار در ایران تا اکنون چیزی جز ترجمه نبوده است؛ مگر اندیشیدن های انگشت شماری که پیشینیان سخن چندانی از آن نگفته اند. لیبرالیسم، پوزیتویسم، تجربه گرایی و طبیعت گرایی، پلورالیسم، مارکسیسم، تساهل و تسامح دینی و عرفی، آزادی مثبت و منفی، دموکراسی و مباحثی از این قبیل لب لباب اندیشه روشنفکر ایرانی ست که در حقیقت ترجمه آثاراندیشمندان و برگردانده از زبان مبدا به فارسی است. این همان است که به «آفت برون زایی روشنفکری در ایران» مشهور است.
 
آنچه توجهی به آن نشد، طرح اندیشه، متناسب با شاکله جامعه و مختصات فرهنگی و اجتماعی بود و آنچه فراموش شد، شناخت «وضع موجود» و «وضع مطلوب» بود. انگار که روشنفکر ایرانی در خواب بود و اتوپیایی آرمانی از آنچه می خواست ترسیم می کرد؛ بی آنکه بداند در کجاست و برای چه کسی خیال می بافد. نکته اصلی در تمام فلسفه گرامشی این است که: فقط در صورتی می توانیم به آن برسیم که موفق شویم «به طور تاریخی» و دیالکتیکی بیاندیشیم، و وظیفه خود را در قبال بی طرفی مان در مقام روشنفکر شناسایی کنیم ... به این معنی ... می توانیم و لذا می بایست «پزشک خودمان باشیم.» (۲) روشنفکر ایرانی نه تنها پزشک خوبی برای خود و آرمان هایش نبود که حاصل طبابت بیش از صدساله او، ناامیدی هر چه بیشتر انسان ایرانی از وی بود. او نااندیشا بود و ندانست که روشنفکر راستین، مرد عمل است، و روشنفکر به ناگزیر باید مرد عمل باشد؛ عملی که مبتنی بر پشت سترگ اندیشه است.

میشل فوکو، امیل زولا، لوئی آراگون، ریمون آرون و نام هایی از این جنس، فقط به نوشتن یا اندیشیدن بسنده نکردند و در میدان عمل «تعهد» روشنفکری را ادا کردند. تعهد روشنفکری را ادا کردند؛ چونکه در تمام توفان های سیاست حضور فعال داشتند و نام آوری خود را در خدمت آرمان هایی که برحق می دانستند، گذاشتند و در همین جا «عنوان روشنفکر» را از آنِ خود کردند. اگر فردی همچون «ژوزف شومپیتر» ویژگی عمومی روشنفکران را یوتوپیاگرایی و «نداشتن مسئولیت مستقیم در امور عملی و فقدان دانش ناشی از تجربه» عنوان کرد، حال روزگار به کلی برگشته است و بی عملی زیبنده او نیست و ارزشی محسوب نمی شود. روشنفکر ایرانی در وضعیت فقدان انگاره های هم بسته ساز و تزلزل اخلاق و نازل بودن امر سیاست در جامعه ایران، قرار است در انزوا، به زیر لحاف تئوریکی که به دور خود پیچیده اند، چه چیزی را «متهم» (۳) کنند؟

انسان ایرانی و روشنفکری مومیایی
«معاشرت آنان هیچگاه جور در نمی آید. مثل اینکه چرخ صحبت شان روغن نخورده است.» (۴) به نظر «اور تگا ای گاست» میان روشنفکر و «دیگری» یک تغایر عمده وجود دارد: «بزرگ ترین تغایری که ممکن است وجود داشته باشد، دو نوع اصلاً متفاوت «درک زندگی» و «در دنیا بودن» است.» (۵) روشنفکر خود را با پوششی از ایده ال ها، آرمان ها یا اتوپیا ها پیچیده است و به عرصه انتزاعی عزیمت کرده و به کسی اذن دخول به محمل اندیشگانی اش را نمی دهد و دوری از مردم را بقول محمدرضا تاجیک: «با پوپولیسم توجیه می کند.» اگر «فیشته» دانش روشنفکر را برای «خدمت به جامعه» بکار می برد و «آنتونیو گرامشی» روشنفکران را حامیان و سخنگویان طبقات مختلف جامعه می داند، روشنفکر ایرانی به هیچ صراطی مستقیم نیست و برداشت عامه این است که هیچ خاصیتی جز انتقاد و غُرغُرکردن ندارند و نه تنها هیچ فایده ای برای جامعه ندارند، بلکه مضر هم هستند.
 
به زعم عام، مخاطبان این کنایه افراد خود بزرگ بین و ازخودراضی هستند که جامعه و سنت های آن را تحقیر می کنند. آنان بیش از آنکه مردم را با نیاز های واقعی شان و وسایل برآوردن آن ها آشنا کنند به «نیازسازی» می پردازند. مهم ترین مسئولیت روشنفکر نقد قدرت سیاسی، پیدایی علل انحطاط جامعه، عقب ماندگی و رکود اجتماعی، اعتلای فرهنگ عمومی و دستیابی به پاسخی فراخور مختصات جامعه و ارائه راه حل مناسب برای نیل به وضع مطلوب است. اصول زیاده از حد مجرد، قادر به تعریف و در نهایت تبدیل به کنش عملی نیست. روشنفکری ایرانی با ابتلاء و دل بستگی به اصول و امر انتزاعی از امور انضمامی جا ماند و در نهایت به سکتاریسم و جدایی از توده ها مبتلا شد و این آغازی برای روایتی از روشنفکر است که آن را «پایان و مرگ روشنفکری ایران» می نامیم.

صورت روشنفکری و سیلی قدرت
با شیوع «شیوه زندگی آمریکایی» و پیدایش دولت های رفاهی آرمان های روشنفکری تعدیل شد. اما این قصه در مورد دولت های در حال گذار صادق نیست. جوامع در حال گذار که در فقدان سیستم مناسب سیاسی جهت مشارگت آگاهانه بسر می برد با اعمال قدرت سیاسی بر روشنفکران و با توجه به شرایط نامساعد سیاسی مجبور به مهاجرت و ترک وطن می شوند. این اتفاق ناخرسند از یک سو سبب گردن کشی قدرت سیاسی بر دیگر افراد جامعه خواهد شد و از سوی دیگر شبه روشنفکران با عنایت به غیبت روشنفکران حقیقی، جای آنان را می گیرند و با ایجاد یک رابطه ارگانیکی با حکومت ذوق و شوق مردم به روشنفکران را کور می کنند. این جوامع دو رویکرد عمده نسبت به روشنفکران خواهند داشت:
 
الف) جذب روشنفکران و ایجاد رابطه ای ارگانیکی با آنان؛ به طوری که بلندگوی طبقه حاکمه باشند و، ب) به حاشیه راندن آنان.

این عوامل سبب شد تا در نقش، هویت و اعتبار اجتماعی، روشنفکری، خیابان انحطاط را قدم بزند. روشنفکران نیازمند «حضور همیشگی» در بطن حوادث و تحولات هستند و هویت او ایجاب می کند تا یک «مداخله گر همیشگی» در جامعه باشد. پس کلیدی ترین روشنفکران ایران در بطن پویش های اجتماعی نبودند و با انزوایِ تحمیل شده و گاهی خودخواسته، نقش کلیدی تر خود را از دست دادند و نام «روشنفکری» و کاروبار روشنفکری به برخی حمایت ها و پشیبانی های ارگانیکی نازل شد.

«نفرت روشنفکر» باید متوجه کسانی باشد که با وجوه عدالت و حقیقت مخالف هستند و به صراحت و آشکارا خواهان نابرابری های اجتماعی در اصل و نسب و منشاء و یا تقدیراند.

روشنفکری ایرانی؛ روایت ژنرال های بدون سرباز
تاریخ توسط «نخبگان روشنفکری که از توده ها مجزایند» ساخته نمی شود. هم بستگی ایده ئولوژیک و رابطه ای ارگانیکی میان وی و توده در سطح ملی، سرنوشت سازترین کنش جمعی و تحول اجتماعی است. شاید تاریخ صدوپنجاه ساله روشنفکری ایران بنابر تعبیری روایت محنت بار روشنفکر در جذب مردم باشد. آنجا که خواستند اثر و مرهمی بر زخم جامعه ایرانی باشند در امر اتحاد و ایجاد انسجام اجتماعی درجا زدند. روایت ژنرال های بدون سرباز، روایت شکست همیشگی ژنرال است؛ حالا هرچقدر که فردی سازنده و سازمان دهنده باشد.
 
گرامشی نوشت: «شرط اینکه کسی جزو روشنفکران جدید باشد، دیگر برخورداری از فصاحت نیست، که محرک ظاهری و زودگذر احساسات و هیجان هاست، بلکه شرط مشارکت فعالانه در زندگی عملی است.» (۶) «روشنفکر» ی که نقش عملی خود را به عنوان «ترغیب گری همیشگی» و نه سخنوری ساده، جهت پیوند خوردن روشنفکران و مردم، حزب یا توده ها از دست می دهد یا ناتوان از دستگیری آن است، با جوهری کم رنگ و کاغذی چروکیده و زشت در میان کتاب قطور تاریخ به فراموشی خواهد رفت.
 
گرامشی در جای دیگر می نویسد: «.. این موضع نمی خواهد «عوام» را در فلسفه ابتدایی عقل سلیم ایشان رها کند؛ بلکه خواهان هدایت آن ها به برداشتی برتر از زندگی است. اگر فلسفه عملی ضرورت تماس میان روشنفکران و عوام را تصدیق می کند، به منظور تنگ گرفتن بر فعالیت علمی و حفظ وحدت در سطح پایین توده ها نیست، بلکه دقیقاً به منظور برساختن جبهه ای فکری_اخلاقی است که بتواند از نظر سیاسی پیشرفت توده ها را ممکن سازد و فقط دغدغه رشد گروه های کوچک روشنفکر را نداشته باشد.»
 
جنگ روشنفکر علیه شبه اشراف سالاری، تمامیت خواهی سیاسی و وجوه ساختگی آن، قهرمانی های کاذب، رسوم و آداب نهادینه، به توانایی حفظ تماس با توده با بکارگیری نوعی وحدت ایده ئولوژیک ممکن است. نگاه داری جبهه اجتماعی و ایده ئولوژی یکپارچه گر، رویای روشنفکری را محقق خواهد کرد؛ اما نه برای پیشتازانی که ارتشی پشت سر نداشته باشند. روشنفکری ایران باید آینده انسان ایرانی را در تکثر مشارکت اجتماعی و تاریخی مشاهده کند و به قولی اگر لنگرگاه سیاسی و اجتماعی نداشته باشد این عمل بسی سخت و ناممکن است. پس وظیفه عمل و کنش انتقادی خود را نه با «مریدسازی» که با «پایگاه سازی اجتماعی» به انجام رساند.

تزلزل ارزش ها و قاپیدن مسئولیت ها
روشنفکری، نقش و مسئولیتی برای اندیشیدن به ارزش های متعالی بود؛ چراکه در هلهله ظهور ارزش های والا زاییده شد. روشنفکران در جایگاه پیشاهنگ توده ها، پیشتازان خلق و صفت هایی از این دست، هم ارزش های غریزی و مبتذلِ توده را به بند نقد می کشاند و هم آنان را به ارزش های متعالی دعوت می کرد. با بدبینی پست مدرنیسم، سلسله مراتب ارزشی و فرهنگ والا متزلزل شد و با تشکیک در بنیان عصر روشنگری و فرآورده های آن، ارزش های روشنفکری نیز به وادی فراموشی رفت؛ یعنی که ارزش های روشنگرانه شوری در دل نمی افکند و قوتی در جان نمی اندازد.
 
در وضعیت بی ارزشی و فقدان داوری مناسب برای توزین فرهنگ والا، روشنفکر، چه کسی را، بسوی چه چیزی دعوت کند؟ فرض کنید از جوانی می پرسید بین موسیقی راک و سنتی ایرانی کدام را می پسندد و بر حسب چه ارزش هایی. سوال اول شاید، اما سوال دوم اصطلاحاً جواب سرراستی ندارد.

کوؤن گفت: «من بر این عقیده ام که معیار های انتخاب ... نه به مثابه قواعدی که تعیین کننده انتخاب اند، بلکه به مثابه ارزش هایی که بر آن تاثیر می گذارند عمل می کنند.» در امر اجتماعی و مباحث حول آن معیار های پذیرش متکثر شده اند و قطعیت مدرنیته ناپیدا. دو انسان با یک ظرف شعوری یکسان ممکن است بر سر یک امر واقع و پذیرش ارزش های موجود در اختلاف بیفتند و در این مواقع هیچ راهی وجود ندارد که بتوان رویه ای برای حل این مسئله ارائه داد. خلاصه این که اساسی ترین داوری های انسان درباره اینکه چه چیزی ارزش پذیرش یا پی گیری دارد و یا باید از آن دوری کرد، در نهایت به یک امر و یا مسئله ای ذوقی تقلیل می یابد. ریشه ی گرایش شدید انسانِ امروزی به نیرو های اجتماعی جدید همچون سلبریتی ها _همان هایی که جز لباسی خوش رنگ چیزی ندارد_ در همین آبشخور ریشه دارد.

با رواج نسبی گرایی شدید و مرگ پی در پی چیز ها _همانگونه که در آغاز یادداشت به آن اشاره شد_ ارزش آن است که دلِ انسان می خواهد و جالب این است که ملاک های داوری هم در یک کاسه جمع نمی شوند. آیا استیلای فرهنگ پست مدرن مرگ قطعی روشنفکر را رقم زد؟ بنظر می رسد جواب منفی است.
 
در این زمانه، آن پیشتازان خلق در لابلای فرهنگ فراماتریالیستی گم و ناپیدا شدند و هر انسان، یک روشنفکر شد. انسان امروزی، شکلی از فعالیت روشنفکرانه را انجام می دهد؛ یعنی به تعبیری هنرمند و اهل ذوق است و در برداشت خاصی از جهان مشارکت دارد، خط مشی ای در قبال اخلاق دارد و زمین و آسمان را نقد می کند و با هرکسی آبش در یک جوی نمی رود. قصد دارم بگویم: شیوه خاصی از اندیشیدن را عمل می کند و ارائه می دهد.

با طرح «جامعه مدنی جهانی و سیاست جهانی» به همراه گسترش امکانات ارتباطی و در جوامع توسعه یافته رواج فرهنگ فراماتریالیسم، افراد نه در چارچوب ملی و سرزمینی، بلکه در جهان به عنوان شهروند جهانی به فعالیت های خود می پردازد. در موازات روشنفکر، نقش های جدیدی چون: فعالان رسانه ای، منتقدان هنری، سلبریتی ها، فعالان فرهنگی، نیرو های حزبی، فعالان سیاسی، آکادمیسین ها، شاعران و سخنوران و نقش های از این جنس در قالب سازمان های ملی و فراملی زاده شد.

دنیای امروزی بیشترین اجحاف را در حق روشنفکر داشت! همه چیزش را از او ربود. نقش انسجام اجتماعی را احزاب سیاسی و گاهی سلبریتی ها، نقد قدرت سیاسی را فعالان رسانه ای، مدنی و سیاسی؛ آموزش و ایده ئولوژی سازی را آکادمیسین ها؛ نوشتن را روزنامه نگاران و قس علی هذا. نقش های اجتماعیِ روشنفکر توسط نیرو های اجتماعی جدید یا قاپیده و یا فراموش شد. انسان ذره گونه، نقش هایی را از آن خود کرد که چندین دهه قبل، فقط ازآنِ یک نفر بود. بی آنکه بدون ارائه تعریفی بازتر این نیرو های جدید را هم روشنفکر بدانیم.

نتیجه گیری؛ روشنفکر، آینده روشنفکر است
فرانسیس پونژ در مقاله جالبی می گوید: «بشر، آینده بشر است» و ژان پل ساتر از آن برای تکمیل فلسفه اگزیستانسیالیسم بهره گرفت و در نقل قول های مختلف استفاده کرد. در فلسفه اگزیستانسیالیسم، آزادی و آینده بشر چیزی جز «مسئولیت» نیست. نگارش گر هم با تغییر جزییِ گزاره «پونژ»، آنرا به «روشنفکر، آینده روشنفکر است» تغییر داد. مسئولیت افول و طلوع و روشنایی و نامیرایی و این چیزها! در حقیقت به روشنفکر بسته است. اینکه روشنفکر در کجای تاریخ خود قرار دارد و چه می کند هم به او بستگی دارد. اوست که خود را نجات می دهد و جامعه امروز انتظار به میدان آمدن و احیای او را نمی کشد.
 
تاریخ به صورت سازنده ای در جریان است و تحولات شگرف تاریخی در غیاب و حضور دیگری بوقوع می پیوندد. «اور تگا ای گاست» با انتقاد از گزاره ای از وضعیت توده ها و مداخله و مشارکت آنان در سیاست می گوید: «این گفته که توده ها از سیاست خسته و زده شده اند و آن را به افراد برگزیده واگذاشته اند، گفته نادرستی است. دقیقاً عکس این گفته صادق است.» (۷) امر سیاسی در ایرانِ امروز بدون حضور روشنفکران رقم می خورد و کافی ست به جایگاه اجتماعی و اعتبار سیاسی آنان نگاهی بیندازیم. از آغاز انقلاب اسلامی تا به اکنون و از دودهه پیش تابحال، نقش روشنفکر به عنوان روح بیدار جامعه، راهبر اجتماعی، هشیارکننده و انذاردهنده چه بوده است؟ آن روح بیدار جامعه را در کجای این تحولات باید جست؟ هگل این چنین نوشت: «جغد مینروا تنها در هنگام شفق بال هایش را باز می کند» و منظورش این بود که ما واقعیت ها را فقط پس از انجام رویداد ها می فهمیم. انزوای روشنفکری ایران در چندین سال گذشته آیا بیانگر واقعیتِ طرد او در جامعه است؟ آیا نشانه هایی برای پایان او نیست؟

تلخ است؛ اما روشنفکر ایرانی چند دهه است که جایگاهی در پویش های اجتماعی جامعه ندارد؛ این را هم خود و جامعه ایرانی می داند. مطالب فوق که بیشتر نقد جریان روشنفکری ایران بود، افول او را در کانون تحولات سیاسی_اجتماعی کشور آشکار ساخت. «روشنفکر ایرانی فاقد هرگونه طرح و برنامه، استراتژی و آلترناتیو ساختاری است.» آنان بیشتر به گوشنه نشینانی می مانند که برای دنیا و رویای خود می گویند و می نویسند و از واقعیت زمخت و تلخ جامعه، کفِ خیابان و نیاز واقعی انسان خبری ندارند. «لیوتار» با تحول در مفهوم روشنفکری و ارائه طرحی جدید از وی، روشنفکر را نه آن برج عاج نشین، که فردی می داند که در میان مردم می زید و با آنان تجربه و خطا می کند و جامعه را با شناخت امکانات آن به پیش می برد.
 
هر چند جهان کنونی هر فردی را دیپلمات_در مفهوم دیپلماسی اجتماعی_ و روشنفکر و فعال سیاسی جا زده است، اما بنابر همان مثالِ آشپز و خیاط هر کسی نمی تواند جایِ حقیقی آن را بگیرد. چراکه یک روشنفکر در قبال جهان، یک کشور و محنت ها و رنج و شادی های آن مسئول است و تمایلی نیست که این واقعیت حساس را حواله ی کسی دهیم!

روشنفکر حقیقی، فریادش بلندتر و گیراتر از دادوهوار شکواییه نویسان و نویسندگان هجونامه هاست. ولی تکلیف اش با همین انسان ها گره خورده است؛ روشنفکر ایرانی بیاموزد که کسی «پادو» یِ افکار او نیست و «مشارکت فعالانه به اتفاق دیگران زیستن» تضمین کننده حیات اوست.

امروزه بیشتر از گذشته به «روشنفکر خیابانی» نیازمندیم. روشنفکری که زبان جامعه را می داند، در میان مردم است، سرد و گرم روزگار را تجربه کرده و مرز های زندگی را می شناسد و با امور انضمامی و واقعی جامعه دست و پنجه نرم می کند. با این تفاهم که آگاهی و معرفت در انحصار تنی چند نیست، بلکه به عموم جامعه تعلق دارد.

منابع:
۱. گفتگوی بیژن عبدالکریمی با پایگاه تحلیل و اطلاع رسانی فرهنگ و علوم انسانی
۲. جول، جیمز (۱۳۸۸) گرامشی؛ ترجمه محمدرضا زمردی؛ تهران: نشر ثالث؛
۳. ناظر به مقاله «من متهم می کنم» از امیل زولا
۴. بصیرنیا، غلامرضا (۱۳۸۵) روشنفکری در ایران، مجموعه مقالات؛ تهران: انتشارات معارف؛
۵. قبلی؛
۶. جول، جیمز (۱۳۸۸) گرامشی؛ ترجمه محمدرضا زمردی؛ تهران: نشر ثالث؛
۷. کِهون، لارنس (۱۳۹۴) از مدرنیسم تا پست مدرنیسم؛ با ویراستاری عبدالکریم رشیدیان؛ تهران: نشر نی؛ عبدالکریمی، بیژن (۱۳۸۷) ما و جهان نیچه ای؛ تهران: نشر علم؛ والرشتاین، امانوئل (۱۳۹۴) پایان جهان، آنگونه که آن را می شناسیم؛ ترجمه حسین حسنی؛ تهران: ترجمان علوم انسانی؛ وینکوک، میشل (۱۳۷۹) قرن روشنفکران؛ ترجمه مهدی سمسار؛ تهران: نشر علم
 
*روزنامه نگار
loading...

اطلاعات خبر


بازدید: 30
چاپ خبر
منبع:فرارو

کد خبر:1383347

شارژ رایگان

شارژ

با دوستان خود به اشتراک بگذارید

تگ ها

مطالب پیشنهادی از سراسر وب

خبرهای مرتبط

پربازدیدترین اخبار